هجراني

سين هفتم
سيب سرخيست،
حسرتا
كه مرا
نصيب
از اين سفرهي سنت،
سروري نيست.
شرابي مردافكن در جام هواست،
شگفتا
كه مرا
بدين مستي
شوري نيست.
سبوي سبزهپوش
در قاب پنجره_
آه
چنان دورم
كه گويي جز نقش بيجاني نيست.
وكلامي مهربان
در نخستين ديدار بامدادي_
فغان
كه در پس پاسخ و لبخند
دل خنداني نيست.
بهاري ديگر آمده است
آري
اما براي آن زمستانها كه گذشت
نامي نيست
نامي نيست.
احمد شاملو
0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی