هوای تازه

ه‍.ش. ۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

نامه‌ی جدید مهدی کروبی خطاب به ملت ایران

بسم الله الرحمن الرحیم

ملت شریف و تاریخ ساز ایران

آنچنانکه می دانید خادم شما در روزهای پس از انتخابات و در تندباد حوادثی که در سه ماهه گذشته از سر این مملکت و نظام گذشته است، نامه های هشدار دهنده و آگاه کننده پی درپی و متناوبی را خطاب به مسئولین امر نوشته است بدین امید که گشایشی حاصل گردد و مباد که حقی ضایع شود و ظلمی صورت بگیرد و ظلم و آه مظلومان دامان ما را بگیرد و رها نسازد؛ چه آنکه به توصیه دین و تجربه تاریخ می دانیم که: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.

سه ماه از سر مملکت ما گذشت، اما چگونه سه ماهی؟ اگر در انتخابات ریاست جمهوری نهم ما ساعتی به خواب رفتیم و بیدار که شدیم، گویا که به خواب اصحاب کهف فرو رفته باشیم، همه چیز را دگرگون شده دیدیم؛ در انتخابات ریاست جمهوری اخیر اما همانطور که پیشتر هم گفته ام دیگر بیدار ماندن تا صبح هم کارساز نبود؛ چراکه قبح دزدیدی شبانه ریخته و این بار کار به رهزنی رسیده بود. این اما تازه اول ماجرا بود. هیچ گاه برای من قابل پیش بینی نبود که یک روز در جمهوری اسلامی به تظاهرات آرام و مسالمت آمیز مردم چنین پاسخ دهند که دادند. پرسش و ابهام مردم درباره سرنوشت رایی که داده بودند را پاسخ دادند اما نه با برهان و منطق که با گلوله و باتوم و چماق و ضرب و شتم. در کوچه و خیابانها هر آنچه را که دور از انتظار بود دیدم؛ صحنه هایی که خاطرات دوران جوانی ما را زنده می کرد. به مرور زمان و در گذر حوادث اما خبرهایی دیگر رسید از شکنجه و انجام اعمال حیرت آور از درون بازداشتگاههای بی نام و نشان؛ خبرهایی که بر حیرت من و هر ناظر و بیننده ای می افزود. افرادی می آمدند و نقل می کردند یا با سند و شهادت نشان می دادند در ایام محبس چه از سر آنها که نگذشته است؟

خدایا مهدی کروبی چه می دید و چه می شنوید؟ یا للعجب؛ کاش او زنده نبود و نمی دید که روزی در جمهوری اسلامی شهروندی نزد او بیاید و شکوه کند که در ساختمانی بی نام و نشان، توسط افرادی بی نام و نشان تر،هر عمل قبیح و غیر معمولی بر او صورت گرفته است: از لخت و عریان کردن افراد و نشاندن آنها در مقابل یکدیگر تا فحاشی های وقیحانه و ادرار کردن در صورت آنها و رها کردن چشم و دست بسته دختران و پسران در بیابان. اینها کم نبود که خبر از تجاوز به دختران و پسران در بازداشتگاهها نیز رسید. با خود گفتم که سه دهه پس از انقلاب و دو دهه پس از فوت امام به راستی ما به کجا رسیده ایم؟

طبیعی بود که رگهای غیرت به جوش آیند. که مگر می شد با شنیدن این اخبار و گزارش ها آرام نشست و سر راحت بر بالین گذاشت؟ اینچنین بود که دست به نوشتن نامه ای خطاب به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام بردم. نوشتم که خبر از تجاوز و شکنجه و انجام اعمال غیر معمول می رسد و من بی هیچ داوری از شما می خواهم که تحقیق کنید و دریابید که آیا چنین فجایعی رخ داده است یا نه؟ این نامه که منتشر شد اما پاسخ آن، هیاهوهای بسیار بود که آغازیدن گرفت و بارانی از دشنام و تهدید بود که بر سر من باریدن گرفت. خطیبان جمعه در اقدامی هماهنگ و برآمده از دستورالعمل های اداری، از تریبون نمازجمعه هرآنچه توانستند علیه من گفتند و به من نسبت دادند. اینچنین بود که تردیدهای من جدی تر شد. با خود گفتم که اگر چنین فجایعی رخ نداده بود می گفتند که رخ نداده است، اما حملاتی بدین صورت غیر معمول از تریبون های کوچک و بزرگ نماز جمعه و فحاشی هایی چنین نامعمول از سوی برخی مطبوعات نشان از آن دارد که آتشی به خرمن عده ای افتاده است. خود را مکلف دیدم که بایستم و از میدان به در نشوم.

نامه ای که به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام نوشته بودم برای بررسی در اختیار رئیس قوه قضاییه وقت قرار گرفت و آیت الله شاهرودی نیز دستور پیگیری ماجرا را به دادستان کل کشور،آقای دری نجف آبادی، داد. آقای دری تماسی با من گرفت و مقرر شد تا نماینده ای را نزد من بفرستد. آن نماینده آمد و من از باب نمونه، فردی را که مدعی بود علاوه بر شکنجه مورد تجاوز نیز قرار گرفته است، به ایشان معرفی کردم. نماینده اقای دری نیز تاکید کرد که کسی از ماجرا باخبر نشود تا خللی در روند رسیدگی پدیدار نگردد و حتی در خواست کرد که بازجویی خارج از محل دفتر من و در مکانی دیگر صورت پذیرد که کاملا محفوظ بماند. تا اینجای کار برخوردها معقول بود. تا اینکه پای دادستان اکنون معزول تهران به ماجرا گشوده شد. او تماسی با من گرفت و گفت که نماینده ای را برای بررسی ماجرا به ملاقاتم می فرستد. آن فرد آمد و از من شاهد و نمونه خواست. صحیح آن بود که من مطابق قراری که با نماینده آقای دری گذاشته بودم، می گفتم که به دستور آقای شاهرودی، اکنون آقای دری و نماینده ایشان درحال پیگیری ماجرا هستند و از من خواسته اند که اطلاعات خود را با فرد دیگری درمیان نگذارم. اما از انجا که درکار خود مشکلی نمی دیدم و بنا را بر احقاق حق و تعامل با مسئولان می دیدم، به نماینده دادستان معزول تهران این فرصت را دادم که در اتاقی در دفتر کارم با همان شاهدی که نماینده آقای دری نیز پای سخنش نشسته بود ملاقات کنند و شرح شکوه و شکایت او را بشنوند. گفتم که اگر می خواهید مکان دیگری را برای ملاقات با آن شاهد معین کنید که نماینده دادستان تهران اما برخلاف نماینده آقای دری گفت انجام ملاقات در دفتر خود من را مناسبتر تشخیص داد.

بر خلاف ملاقات اول که به خوبی انجام شد این ملاقات اما صورتی دیگر به خود گرفت. آنچنانکه در اثنای جلسه آن پسر بیرون آمد و گفت که اینها به دنبال چیز دیگری هستند و دعوی پیگیری قضایی ندارند، بلکه در اندیشه برخورد سیاسی و پاک کردن صورت مساله اند. گفت که نماینده دادستان تهران می خواهد که همراه او به پزشکی قانونی بروم. او را مجاب کردم که همراه آنها برود. در راه اما آنها به بازجویی سیاسی خود ادامه داده و به او گفته بودند که تو باید به خاطر خدا و به خاطر خانواده و آبرویت سکوت می کردی و نباید آلت دست سیاستبازان می شدی و بسیاری سخنان دیگر از این دست که اکنون مجال شرح آن نیست.

آن روز گذشت و فردای آن، همان پسر، وحشت زده نزد من آمد و گفت که رفته اند و در محله از خانه و همسایه درباره او تحقیق کرده اند. گفتم وحشت نکن، هدف آنها کشف حقیقت است. پسر اما باری دیگر به من مراجعه کرد و گفت که آنها ماجرا را به پدر او گفته اند و آبرویش رفته است و پدر او مدام گریه می کند. از پسر خواستم که پدرش را نزد من آورد تا با او سخن بگویم و آرامش کنم. آن پسر اما رفت و دیگر خبری از او نشد. پس از مدتی سه شنبه گذشته پدر به سراغ من آمد درحالیکه نگران فرزندش نیز بود. مردی بیش از هفتاد ساله و محترم را دیدم که اندوه از چهره و سخنش می بارید. می گفت ما مسلمان و مذهبی هستيم و چرا با ما چنین کردند؟ عکس هایی را از جیب خود درآورد و نشانم داد تا از سابقه شان گفته باشد. تصویرهایی از زمان جنگ که پسر مجروحش را خوابیده بر تخت بیمارستان نشان می داد، درحالیکه رهبری فعلی – رئیس جمهور وقت- در عیادت از مجروحین بر سر تخت او ایستاده و درحال بوسیدن فرزند مجروح اوست و فرزندش نیز دست خود را بر گردن ایشان انداخته است. می گفت که سابقه ما آن بوده است و امروز ما نیز چنین است. شکوه و شکایت داشت که آبروی ما را در محله برده اند و از کسبه محله نیز درباره ما پرسیده اند. می گفت که من در خانه مان وحشت دارم. او را در ماشینی سوار کرده و درباره پسرش سوال پیچش کرده اند و او هم توضیح داده بود که فرزندش دانشجو و صادق و راستگو است. با این حال به این نیز بسنده نشده بود. می گفت که بعد از این به خانه آمدم و ساعتی بعد زنگ خانه به صدا درآمد. پایین آمدم و در را باز کردم اما کسی نبود، بالا که آمدم دوباره زنگ خانه به صدا درآمد و دوباره در را باز کردم و کسی را ندیدم. این اتفاق برای بار سوم هم افتاده بود و این بار که او در را گشوده بود با موتورسواری روبرو شده بود که در مقابل خانه آنها قرار گرفته و فردی نیز با چهره مهیب بر ترک آن درحال عکس برداری از خانه آنها و داد و فریاد و بدگویی علیه شان در محله بود. پدر می گفت که با این اتفاقات ما در این خانه دیگر امنیت و آرامش نداریم.

گویا اینها ماموران تحقیق بودند که برای کشف حقیقت و دستیاری قضاوت آمده بودند. واین نتیجه و دستاورد ما بود از اولین سندی که در اختیار دستگاه قضایی قرار دادیم. دستگاه قضایی در نظام اسلامی که خود را با رویه حضرت امیر مقایسه می کند، برای تحقیق قضایی به هدف تهدید، موتورسوار مسلح سراغ شاکیان فرستاده بود. شرم است از بردن نام حضرت امیری که برای کندن خلخال از پای یک زن یهودی به خود می پیچید و اسوه عدالت بود و باری نیز که در دادگاه به شکایت یک یهودی حاضر شد و قاضی نام ایشان را به کنیه برد، به اعتراض گفت که در پیشگاه قضاوت، من و این یهودی با هم برابریم.

و من امروز شرح این ماجراها را می گویم تا مردم بدانند و چنین اتفاقاتی را با رفتار علوی قیاس نگیرند. می گویم، تا در تاریخ بماند که چگونه عده ای در این مملکت چادر حیا را دریدند و غیرت دین و کشور را جریحه دار کردند و آیندگان نگویند که این ظلم ها بر فرزندان این آب و خاک رفت اما صدایی برنخواست و کسی فریاد خود را به اعتراض حیایی که دریده شده بود بلند نکرد.

بدین ترتیب حوادثی که از سر یکی از شهود ما گذشت درسی شد تا بقیه شهود را دست و پا بسته در اختیار دادستان معزول تهران قرار ندهیم. دادستان کل کشور آقای دری نیز از سمت خود برکنار شده و بنابراین تمام درها بسته شده بود. این درحالی بود که فحاشی ها علیه مهدی کروبی از تریبون های رسمی و توسط مطبوعاتی که از پول بیت المال ارتزاق می کردند نیز هر روز فزونی می گرفت. اینچنین بود که نامه ای به ریاست جدید قوه قضائیه نوشتم و درخواست دادخواهی و رسیدگی به ماجراها را کردم. در نتیجه ی این نامه بود که کمیته ای سه نفره به دستور ریاست جدید قوه قضاییه تشکیل و مسئول پیگیری حوادث بعد از انتخابات و رسیدگی به شکایات خانواده مصدومین روحی و جسمی شد. جلسه اول تشکیل شد که جلسه خوبی هم بود. در این جلسه علاوه بر سندی که پیشتر در اختیار دادستان تهران و دادستان کل کشور قرار داده بودم، دو سند دیگر نیز ارائه کردم که اکنون بر خود می بینم شرح کامل تری از آنها را برای شما مردم گزارش دهم.

سند دوم که با مدارک کامل نیز همراه بود شرح ماجرای رفته بر خانمی بود که در تظاهرات خیابانی بازداشت شده و آنچنانکه خودش می گفت در ماشین با برآمدگی های جسمی او ور رفته بودند و وقتی که به محل مورد نظر رسیده از او خواسته بودند شلوارش را از پایش درآورد که او نپذیرفته اما آنها او را درحالی که به زمین نیز افتاده بود مجبور به درآوردن شلوارش کرده بودند. در همین اثنا مسئول بالاتری آمده و اعتراض کرده بود که اینجا چه خبر است و ماموران گفته بودند که او از بی حیایی لباسش را درآورده و خود را بر زمین انداخته است تا آبروی ما را ببرد؛ حال آنکه آن زن نیز فریاد می زده و داد و بیداد می کرده است که آنها به زور با او چنین کرده اند. والله اعلم!

سند سوم نیز مربوط به جوانی بود که عضو یکی از گروههای سیاسی قانونی هم بود و مادرش با من تماس گرفته و او را نزد من فرستاده بود.او خودش مدارک پزشکی قانونی و همچنین یک سی دی به همراه داشت که نشانگر ضرب و شتم شدیدش بود. این فرد مدعی نبود که مورد تجاوز قرار گرفته است اما عکس ها نشانگر التهاب و قرمزی مقعد او نیز بود.می گفت که در زیر شکنجه و کتک بیهوش بوده و نمی داند که با او چه کرده اند و اگر مورد تجاوز قرار گرفته نیز نفهمیده است. پزشکی قانونی نیز در این خصوص با تایید التهاب مقعدی، بررسی بیشتر را نیازمند نامه جدید و حکم قضایی دانسته بود. او پنج روز در بازداشت به سربرده بود اما در این چند روز آنچنان به صورت پی در پی مورد ضرب و شتم سنگین قرار گرفته بود که ماموران تصور کرده بودند او مردنی است و بنابراین گفته بودند که می خواهیم تو را به اوین منتقل کنیم اما در نهایت چشم و دست بسته در بیابان رهایش کرده بودند. یاللعجب!

اینها سه سند کتبی بود که در جلسه اول ارائه کردم و درباره دو سند دیگر نیز به صورت شفاهی صحبت کردیم و گفتم که این دو مورد نیز مطرح است اما سندی کتبی در خصوص آنها وجود ندارد. یکی از آنها ترانه موسوی واقعی بود که گفتم خانواده اش به ما راه نمی دهند و بهتر است که شما خود با هدف تحقیق، ماجرا را دادخواهی و پیگیری کنید. شاهد صحت ماجرا هم تلاش مذبوحانه ای بود که عده ای برای ساختن ترانه موسوی قلابی انجام داده بودند. کمیته اگر کارش تحقیق بود باید به سراغ محفل نشینانی می رفت که آن فیلم کذایی را برای پخش در رسانه ملی ساخته بودند؛ همانهایی که به خانواده ترانه موسوی قلابی گفته بودند "شما کاری با ترانه واقعی نداشته باشید، آن را خودمان حل می کنیم". گویی مهدی کروبی همه جرمش این بود که اسرار ماجرای «ترانه» را هویدا کرده و از سناریویی مشابه با سناریوی قتل های زنجیره ای پرده برداشته بود. زبان سرخ او سر سبز روزنامه اعتماد ملی را نیز بر باد داد که به محض افشای این ماجرا روزنامه نیز تعطیل شد. ماجرای ترانه واقعی را آنچنانکه شنیده بودم به صورت شفاهی برای کمیته بازگو کردم. ترانه موسوی به همراه یک دختر و چند پسر دیگر در مقابل مسجد قبا در روز مراسم سالگرد آیت الله بهشتی بازداشت شده بودند. دخترها پس از بازداشت شماره تلفن خانه شان را ردوبدل می کنند تا هریک که آزاد شد خانواده دیگری را از بی خبری بیرون آورد. آنها در همان روزهای بازداشت و درمیانه ضرب و شتم ها و به هنگام انتقال از یک مکان به مکانی دیگر متوجه غیبت ترانه موسوی می شوند. بدین ترتیب آن دختر دیگر وقتی که آزاد می شود با خانواده ترانه و همچنین با کمیته پیگیری تماس گرفته و گفته است که ترانه با ما بوده و مفقود شده است. مادر ترانه اما که گویا بسیار می ترسید گفته بود که دیگر با او تماس نگیرند. این دختر در کمیته پیگیری اینجانب و آقای موسوی نیز حاضر شده و تمام توضیحات لازم را در خصوص ترانه واقعی داده بود. از هیات سه نفره خواستم که حقیقت یابی در خصوص این سند شفاهی را نیز انجام دهند و از آنجا که هویت سناریونویسان درباره ترانه قلابی روشن بود، راههای حقیقت یابی نیز در دسترس و آسان به نظر می رسید. من بر این تصور بودم که در دستگاه قضایی علوی، از ما اشارتی کافی است تا آنها به سر بدوند. والله اعلم!

سند شفاهی دومی که در همان جلسه اول ارائه کردم مربوط به خانمی بود به نام سعیده پورآقایی. گفتم که درباره فردی به این نام هم به من خبرهایی داده اند و می گویند فرزند جانباز است که البته چون خود در خصوص آن خبر نداشتم و خانواده او را ندیده بودم درخصوص او محکم صحبت نکردم و خیلی سطحی از کنار آن گذشتم و در همین حد اشاره کردم که به هرحال برای او در تهران مجلس ختمی هم برگزار شده است. این سست ترین موردی بود که در جلسه اول ما با کمیته سه نفره بدان اشاره شد و خیلی سریع نیز از آن گذشتیم.

دو روز بعد از این جلسه اما در ادامه پیگیری هایم در خصوص این مورد خاص که اطلاع شخصی ام در موردش کمتر بود ملاقاتی داشتم با خانمی که خواهر ناتنی خانم پورآقایی بود. او گفت که پدرشان جانباز نبوده و شش سال پیش فوت کرده است. او از من آدرس محل سکونت مادر سعیده را می خواست که زن پدرش بود و می گفت رابطه شان با آنها قطع است و او از محل سکونت آنها خبری ندارد. من نیز از آنجا که آدرسی از خانواده سعیده نداشتم از آقای مقیسه در ستاد آقای موسوی که این گزارش را به ما داده بود آدرس خانواده آنها را طلب کردم که ایشان ندادند از آن رو که روند تحقیقاتشان خراب نشود و آن خانواده نترسند. تلفنی نتوانستم از آقای مقیسه آدرس محل سکونت را بگیرم و درنهایت او را قاتع کردم که شنبه هفته گذشته درجلسه ای با حضور خواهر ناتنی سعیده شرکت کند. بدین ترتیب آقای مقیسه و خواهر سعیده را روبروی هم نشاندم و به سعیده گفتم که انشاءالله خواهرت کشته نشده است که او گفت این عکس منتشر شده متعلق به خواهر اوست و او قطعا کشته شده است. از آقای مقیسه خواستم که آدرس محل سکونت خانواده سعیده را به خواهر ناتنی او بدهد که اگر چنین نکند ابهامی برای خواهر او ایجاد خواهد شد. آقای مقیسه اما در اینجا به من گفت که ماجرای مرگ سعیده و آنچه تاکنون روایت شده بود کمی شک برانگیز است چراکه ما فهمیده ایم پدر او جانباز نبوده و شش سال پیش فوت کرده و سعیده چندبار نیز سابقه فرار از خانه داشته است. من گفتم که شما کاری با این نکات نداشته باشید و برای رفع ابهام آدرس را به خواهر ناتنی سعیده بدهید که در نهایت نیز اقای مقیسه آدرس را به ایشان دادند.

این ماجرا گذشت و روز دوشنبه هفته پیش بود که آقای محسنی اژه ای در تماسی از من خواست که در جلسه ساعت دوبعدازظهر کمیته حاضر شوم و بدین ترتیب جلسه دوم کمیته نیز برگزار شد. اعضای کمیته در ابتدای جلسه با اشاره به اینکه می خواهند به بررسی هایشان ادامه دهند بدون آنکه درباره سندهای کتبی ارائه شده و ترانه موسوی هیچ بحثی انجام دهند یکباره از من پرسیدند که آیا گزارش و سخن جدیدی درباره سعیده پورآقایی دارم یا نه؟ که من شرح ماجرای دیدار خود با خواهر او را بازگو کردم و گفتم که نه تنها برخلاف آنچه گفته بودند پدر سعیده جانباز نبوده که شش سال پیش فوت نموده و سعیده چند بار از خانه فرار نیز کرده است و اینکه می گویند در هنگام الله اکبر گفتن به او تیراندازی شده هم صحت ندارد. و نقل کردم که این نکات را آقای مقیسه نیز به من گفته اند و شرح دیدار خود با خواهر ناتنی سعیده و سخنان آقای مقیسه را هم بازگو کردم. جالب اما آنجا بود که در این جلسه به جز این موضوع که از ابتدا نیز من به عنوان سند شفاهی و نه چندان محکم به آن اشاره کرده بودم، صحبتی درباره آن سه سند کتبی نشد و درباره ترانه هم صرفا بحث کوتاهی درگرفت.

در ادامه این جلسه البته بحثی طلبگی هم در گرفت درباره سخنانی که آقای رئیسی در میانه جلسه اول و دوم با خبرنگاران درمیان گذاشته و گفته بود:«اظهارات کروبی باید بررسی شود.» البته آقای خلفی متفاوت از آقای رئیسی از «بررسی اظهارات و مستندات» سخن گفته بود. من بدین ترتیب در جلسه گفتم که آنچه ما با شما درمیان گذاشته بودیم صرفا اظهارات و مدعیات نبود بلکه مستندات بود و درقالب سی دی ارائه شده بود. گفتند سی دی که سند نمی شود و من نیز گفتم که مگر در حین ارتکاب تجاوز می توانسته ام فیلمبرداری کنم که اکنون فیلم آن را در اختیار شما قرار دهم، و مگر من در محل ارتکاب جرم حاضر بوده ام و نخ انداخته ام که اکنون به شما بگویم چقدر فاصله میان آنها بوده است و آیا شما توقع دارید که من آلات جرم و تجاوز را هم ضمیمه پرونده می کردم؟ گفتم که من به دنبال سند آوردن هم نیستم و اینجا محکمه من نیست و اگر هم سندی به شما ارائه کرده ام برای آن بوده است که سرنخی باشد تا بروید و پیگیری کنید و نگذارید که حقی ضایع شود و ظلم کردن، رایج گردد.

بدین ترتیب در این جلسه تنها به دادن یک سند دیگر اکتفا کردم که مربوط بود به خانمی که در خیابان بازداشت شده و همانجا در داخل ماشین ون به او و دختری دیگر تجاوز شده بود. به آنها گفتم که این خانم بسیار وحشت زده ونگران است و گفته است که اگر پدر و مادرم از ماجرا باخبر شوند و بی آبرو شوم خودکشی خواهم کرد. از حساسیت ماجرا آنها را آگاه کردم و گفتم که بر آنهاست تا مراقبت لازم صورت بگیرد و مباد درخصوص این شاهد نیز همچون سندی برخورد شود که در اختیار دادستان معزول تهران قرار دادم واسباب بی آبرویی یک فرد را در خانواده و محله ایجاد کردند. اسناد کتبی این تجاوز را هم در اختیار هیات قرار دادم و البته گفتم که مورد دیگری نیز هست که مربوط به خانم پرستاری است که بازداشت شده و عکس های او را من به دلیل حرمت با دقت نگاه نکرده ام اما همینقدر دیده ام که تمام بدن او در اثر ضرب و شتم سیاه شده بود و او نیز مدعی است که مورد تجاوز قرار گرفته است و اسناد آن را هم جهت تحقیق فردا برایتان می فرستم. و سپس تاکید کردم که ماجرای سند آوردن را در همینجا خاتمه می دهم و همین مقدار سند ارائه شده برای بررسی و روشن شدن ماجرا کفایت می کند.

درحالیکه این جلسه نیز به خوبی پایان یافت اما فردای ان روز به یکباره ورق برگشت. دفتر من و دفتر حزب اعتماد ملی پلمپ و آقایان بهشتی و الویری و داوری بازداشت شدند. هیات سه نفره نیز به جای پیگیری ماجرا گزارشی شتابزده را منتشر کرد. و اکنون که من به گزارش شتاب زده کمیته پیگیری که روز شنبه منتشر شد نگاهی می اندازم یقین پیدا میکنم که اعضای این کمیته نیز دستور داشته اند که سروته ماجرا را جمع کنند و آنها نیز چنین شتابزده ماجرا را جمع کرده اند.اما دو نکته در خصوص گزارش آنها:

در این گزارش سخنانی از زبان من روایت شده است که من نگفته ام و درمقابل، در این گزارش هیچ اشاره ای به بعضی مطالب که من از زبان برخی شاهدان گفته بودم و بسیار وقیحانه بود همچون سخناني كه فاعل در هنگام تجاوز برزبان مي آورده، نیز نشده است.

نويسندگان شتابزده اين گزارش مدعي شده اند كه اينجانب هيچ مدرك و سندي مبني بر تجاوز وانجام اعمال خلاف عرف در بازداشتگاهها تا پيش از نوشتن نامه ام به رئيس مجمع تشخيص دردست نداشته ام. ياللعجب كه آقايان از زبان ما سخن مي گويند و براي خود مي برند و مي دوزند. مهدي كروبي آنگاهي نامه به رئيس مجمع تشخيص نوشت كه بسياري چهره هاي موجه به او مراجعه كرده و برخي بازداشت شدگان نيز به او پناه آورده و از آنچه بر آنها و ديگران گذشته بود خون گريستند. اگرچه اين چهره ها شجاعت بسيار به خرج دادند كه در سيلاب تهديدها و فحاشي ها و در ميانه ارعاب هاي گسترده حاضر شدند نزد فرد بي پناهي همچون مهدي كروبي بيايند و من همينجا شجاعت آنها را مي ستايم.

در حالی که در اين گزارش به اولین سند کتبی ارائه شده صرفا به اندازه پانزده سطر روزنامه ای و به دومین سند کتبی در حد هفت سطر روزنامه ای و به سومین نیز در حد پنج خط اشاره شده و کوچکترین اشاره ای نیز نشده است به چهارمین سند کتبی که در جلسه دوم ارائه گشت و درحالیکه درباره اولین سند شفاهی یعنی ترانه موسوی نیز فقط چهار خط روزنامه ای در این گزارش آمده است، بیش از دویست سطر روزنامه ای این گزارش که بخش اعظم آن را تشکیل می دهد مربوط به دومین سند شفاهی ما یعنی سعیده پورآقایی است که از قضا خود تشکیک کامل را بر آن وارد کرده بودیم. حال اگر بگوییم که این جنازه را کدام مقام دولت جمهوری اسلامی در اختیار خانواده آنها گذاشته است و اجازه دیدن جنازه را حتی به نماینده ستاد آقای موسوی نیز نداده بودند آیا ساختگی بودن کل ماجرا جهت انحراف پیگیری ها را به اذهان متبادر نمی شود؟ این ظن آنگاهی تقویت می شود که می بینیم همین ماجرای مشکوک، ملاک نوشتن کلیت گزارش شتابزده هیات سه نفره نیز قرار گرفته است.

البته باید در همینجا اشاره کنم که چه خوشحالم این کمیته به سراغ سند کتبی چهارم که در اختیار آنها قرار داده بودم نرفتند و حقیقت یابی خود را به همین مقدار محدود کردند و حداقل زندگی یک فرد دیگر و آبروی او را به بازی نگرفتند. جای شکرش باقی است و خدا را شاکرم.

کمیته سه نفره در پایان گزارش شتاب زده خود خطاب به ریاست قوه قضائیه خواستار برخود عادلانه و قاطع با اینجانب شده است. و بدین ترتیب نتیجه حق جویی قوه قضائیه چوبی شد که بر سر مهدی کروبی فرود آمد. من اما بسیار خوشحالم و از این فرصت استقبال می کنم و آن را هدیتی الهی می دانم؛ باشد که امکانی پیش آید تا بتوانم به صورت مبسوط پرده از جزئیات این اسناد و اسناد دیگری که موجود است بردارم و بازگو کنم آنچه را که تا امروز نگفته ام و صدایی باشم برای حق خواهی. خرسندم اگر فرصتی دیگر به وجود آید تا من دامن جمهوری اسلامی را از این فجایع و بسیاری حوادث دیگر که بعد از رحلت امام پیش آمد و بر این مملکت گذشت پاک کنم.

مهدی کروبی امروز می داند و به یقین فهمیده است که انگشت بر جای خوبی گذاشته است. آنچنانکه از این هیاهوها و شتابزدگی ها برمی آید مشخص است که قبای آقایان لای در مانده است. توصیه حضرت امیر بود به مالک اشتر که به گونه ای حکومت کن که یک مظلوم حق خود را بدون لکنت زبان از ظالم بگیرد. ما کجا و توصیه های حضرت امیر کجا؟ فرزند مرحوم مطهری می گوید که خانمی به خانه ملت آمده و نزد او شکایت آورده که بر پسر او در بازداشتگاه چه گذشته است و بعد از آن، چنان با آن خانواده برخورد کرده اند که آن زن، خود تماس مجدد گرفته و گفته است که ما هیچ شکایتی نداشته ایم و به قول ما لرها "خر ما از کرگی دم نداشت". این همان گرفتن حق بدون لکنت زبان است که توصیه حضرت امیر به مالک بود! مشخص است که تدبیر امور چه سمت و سویی به خود گرفته است. هیاهوها و هتاکی های آغشته به تهدید در هفته های گذشته تا آنجا فزونی گرفت که خانواده هایی نیز نزد من آمدند و خواستند که پیگیری ها را ادامه ندهیم و از عاقبت خود می ترسیدند و می گفتند که تو نه فقط برای خود که برای ما نیز دردسر ایجاد خواهی کرد. البته وقتی دختر یک زندانی را بازداشت می کنند و سپس این دختر عفیفه را شبانه، چشم بسته در بیابان رها می کنند تا آنجا که صدای یک روزنامه مستقل اصولگرا هم در می آید و می نویسد که این دختر را با چادر پاره در بهشت زهرا رها کرده اند، باید فهمید که تدبیر ملک و عدل در این مملکت به دست چه کسانی افتاده است و باید حق داد به آنهایی که نگران آینده خود هستند.

وقاحت اما به آنجا رسیده است که به جای مجرمان و مباشران و مسبان این مظالم، مهدی کروبی را می خواهند محاکمه کنند. غافل از آنکه محکمه واقعی در میان مردم است و باید به میان مردم رفت و دید که آنها چه کسی را محکوم می کنند و چه کسی را صدای حق خواهی خود می دانند. خدایا به تو پناه می برم از این فجایعی که جمعی مسبب آن بوده اند و نه تنها مایه ننگ جمهوری اسلامی که مایه ننگ ایران شده است و از این آبرویی که از عدالت و قضای اسلامی رفته است.

هیات سه نفره کار خود را پایان داد و خواستار برخورد قضایی با اینجانب شد و من اما قضاوت درباب خود را به داوری مردم و محکمه الهی وامی گذارم و نامه نگاري هاي خود در اين خصوص را در همينجا پايان مي دهم. اگرچه این توصیه را نیز با ریاست محترم قوه قضائیه باید درمیان بگذارم که مبادا در مسیر قاضی القضاتی، تحت تاثیر اراده های تحمیلی و بیرونی قرار بگیرند و از مسیر عدالت خارج شوند. چه آنکه ایشان در قیاس با دو رئیس پیشین این قوه از امتیازی ویژه برخوردارند و آن فرزندی آیت الله العظمی میرزا هاشم آملی و دامادی آیت الله العظمی وحید خراسانی است. امیدوارم که کارنامه قضایی آیت الله لاریجانی به گونه ای نباشد که در پایان دوران ریاست ایشان بر قوه قضا لطمه ای به ساحت مرجعیت وارد شود.

والله اعلم بالذات الامور

مهدی کروبی

23/6/1388

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

نو شدن

دوستان‌ام از این پس در این آدرس مشغول به نوشتن هستم...
به امید دیدارتان در وبلاگ جدیدم

ه‍.ش. ۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه

پس از امیدرضا میرصیافی، جان رامین صادقی اصل در خطر است


شنیدن خبرهایی به تلخی مرگ عزیزی در بند در روزهای پایانی سال، آن هم از زبان عزیز دیگری که خود در بند است و اشک و افسوس در لابه‌لای کلام‌اش بود، نوروزم را تیره رنگ کرد.
امیدرضا میرصیافی بزرگ‌وار را می‌گویم که تا پیش از مرگ، کسی ‌آن‌چنان که باید و شاید، از او یاد نکرد و حالا که رفته، به عادت ما ایرانیان مرده‌پرست، شده یکی از نزدیکان و رفیقان شفیق و روزنامه‌نگارارن برجسته. چنان‌که گاهی فکر می‌کنم، همین‌هایی که الان سینه چاک او شده‌اند، چند روز دیگر وصیت‌نامه‌یی از او رو می‌کنند و می‌گویند، چند لحظه قبل از مرگ‌اش، این وصیت را کرده! و یا به رسم برخی زنان عزادار سنتی، چد شب دیگر خواب‌اش را می‌بینند که می‌گوید به آن‌هایی که بیانیه داده‌اند بگویید خود رییس زندان اوین با دست‌ های خودش مرا به قتل رساند!!!
اما در این میان اگر نگاهی به پیش از زندان رفتن و مرگ او بیندازیم و زحمت یک جستجوی کوچک را در اینترنت به خود دهیم، مطلع می‌شویم که چه افرادی از او یاد و دفاع کرده‌اند. 
این‌که می‌شنوم قرار است کوتاهی کردن پزشکان زندان در مورد حال وخیم او را به قتل مرموز و ناجوان‌مردانه‌ی او، تغییر دهند، فقط دل‌ام را می‌سوزاند. به دلیل این‌که، آن‌هایی که این اتفاق را قتل عنوان می‌کنند، در این زمان هم یک انسان بی‌گناه فوت کرده، در پی بهره‌برداری‌های دروغین و سیاسی هستند و همین دورغ‌ها باعث می‌شود تا شفاف‌سازی و اعتماد به سخن فعالان حقوق بشر، چنان کم‌رنگ شود، که تفاوت میان راست و دروغ، مشخص نباشد.
وضعیت بد روحی و افسرده‌گی شدید او، به گواهی پزشکانی که پیش از زندان رفتن‌اش به آن‌ها مراجعه کرده بود و از همه مهم‌تر پزشک معتمد زندانیان سیاسی، دکتر حسام فیروزی، در زندان، برای آن‌هایی که قدم در راه صداقت می‌گذارند، گواه است و مسئله‌یی که این میان می‌ماند، کم‌کاری و کوتاهی پزشکان زندان اوین در مورد امیدرضا است، که خود دست کمی از قتل یک انسان بی‌گناه ندارد.
امیدورام که امیدرضا میرصافی عزیز، روح‌اش شاد باشد و از در گفتن این بحث‌ها دل‌گیر نشود.
اما هم‌اکنون، رامین صادقی اصل، یکی از شهروندان ترک ایران زمین است که زیر شکنجه‌های بسیار سختی قرار دارد و وضعیت او بسیار نگران کننده است.
بیایید برای این‌که این‌بار هم وجدان‌مان آزرده نشود، تا اتفاق بدتری برای رامین صادقی اصل نیافتاده، برای‌اش کاری انجام دهیم.
پی نوشت: با نو شدن سال، محل زنده‌گی وبلاگی من هم نو شده است و با این‌که این فضا را بسیار دوست داشتم، از این پس در این‌جا می‌نویسم.

برچسب‌ها:

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

آغاز سال یک‌هزار و سیصد و هشتاد و هشت

روزهای نو شدن سال در زمان کودکی‌ام، رنگ و بوی دیگری داشت، بویی هم‌راه با دلهره‌ی کامل شدن پیک‌‌شادی تا پایان تعطیلات و برای نوشتن پیک، ساعاتی دل کندن از جمعی که دل‌ام می‌خواست در آن باقی بمانم و در خنده‌های‌شان شریک باشم.
به رسم عادتی که داشتیم در زمان کودکی‌ام از 27 اسفندماه هم‌راه با عده‌یی (40 نفر) از دوستان پدرم بساط زنده‌گی در چادر و جنگل را برمی‌داشتیم و به جنگل نور می‌رفتیم. همان‌جا تعداد زیادی چادر برپا می‌کردیم و ما که بچه‌تر بودیم، مشغول بازی و بزرگ‌ترها هریک کار مخصوص به خودشان را انجام می‌دادند.
یادم می‌آید آتشی که در مقابل چادرها برپا می‌شد تا روز آخری که قصد بازگشت داشتیم، خاموش نمی‌ماند و شب‌ها در کنار آن آتش بزرگ و زیبا همه جمع می‌شدیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم و گوش جنگل از صدای شادی و خنده‌های ما پر بود.
کم‌کم که بزرگ‌تر شدیم، با وجود این‌که پدران و مادران‌مان باز هم دل‌شان همان ساده‌گی و زیبایی و صمیمیت روزهای جنگل نور را می‌خواست، ما راضی نمی‌شدیم و جنگل و چادر جای خودش را به هتل یا ویلا می‌داد، اما باز هم هنوز خنده‌های همان روزها هم در گوش‌ام است.
بزرگ‌تر که شدم، آن‌قدر گرفتاری‌ها زیادتر شده بود که برای رفتن به مسافرت در تعطیلات عید و برای این‌که همه‌ی آن جمع حضور داشته باشند، هزار جور برنامه می‌ریختیم و باز هم همه موفق نمی‌شدند، حضور داشته باشند.
اما عیدهای‌ام در چند سال اخیر کاملا متفاوت بود. بیش‌تر در تهران ماندم و روزهای‌ام را به دید و بازدید آن‌هایی که دوست‌شان داشتم، اختصاص دادم و سعی کردم از خلوتی تهران لذت ببرم و شب‌ها را با دوستان در اطراف تهران سر کنم.
تا عید سال پیش که دیگر یک نفر نبودم و همسر عزیزم هم حضور داشت و عید رنگ و بوی دیگری داشت. اما امسال عیدی کاملا متفاوت دارم، از آن جهت که در خانه‌ی خودم هستم و میزبان مهمانانی که دوست‌شان دارم. لحظه‌ی نو شدن سال 1389 را 4 نفری می‌گذرانیم. من و مدیار، به همراه افشین و الهام عزیز که برای تعطیلات عید، به ما می‌پیوندند.
نمی‌دانم سال دیگر چگونه پیش می‌آید. فقط امیدوارم که همین آرامشی را که این روزها تجربه می‌کنم، در لحظه‌ی نو شدن سال آینده هم داشته باشم.

برچسب‌ها:

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

الان ساعت پنجه؛ مرگ بر شکنجه

الان ساعت پنجه؛ مرگ بر شکنجه!
این شعری است که آوا فیروزی، دختر 7 ساله‌ی دکتر حسام فیروزی برای بازجوهای پدرش گفته و آن‌را در نامه‌یی نوشته تا پدرش، صبح امروز که راهی زندان است، به بازجوها برساند.
بغض سنگینی گلوی‌ام را می‌گیرد وقتی به یاد آوای‌ عزیزم می‌افتم که الان پس از دوری از پدرش، چه فکرها که نمی‌کند. قلب‌ام به سنگینی‌ی هوای مسموم زندان‌های کشورم است وقتی به یاد می‌آورم تمام خوبی‌های دکتر حسام فیروزی را؛ برای احمد باطبی، برای ابوالفضل جهاندار و برای تمام آن بیمارانی که درمان‌شان کرد، بدون این‌که تا کنون، ریالی از پول طبابت را در زنده‌گی‌‌اش آورده باشد.
به یاد نصیحت‌ها و مهربانی‌های‌اش به عنوان برادر بزرگ‌ترم هستم که چه گره‌هایی را برای‌ام گشود. به یاد مهتا بردبار عزیز، همسر دکتر حسام فیروزی هستم با وسعت دل‌اش.
حسام عزیز؛ می‌دانم که آوای‌ات خواب خفته‌گان را آشفته می‌سازد. به امید آزادی‌ات هستیم.

برچسب‌ها:

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

خاطرات دبیرستان فرهنگ (قسمت پایانی)

زمانی‌که تصمیم گرفتم، این خاطرات را بنویسم، با خودم گفتم، یک ماهی طول می‌کشد تا تمام آن‌چه که در ذهن دارم بنویسم، اما تصمیم دارم همین‌جا آن را به پایان برسانم، خوبی و بدی که مسئولان این مدرسه از حدادعادل و ماهروزاده، همسرش گرفته تا ناظمان و معلم‌ها و دفترداران و ... انجام داده‌اند روزی گریبان‌شان را خواهد گرفت.
اما در این میان، چیزی که برای من باقی ماند، خاطره‌های زشت و سیاهی است که از 3 سال تحصیل در آن مدرسه دارم. 3 سالی که برای‌ام به اندازه‌ی 30 سال گذشت. خشم‌ام از ماهروزاده، همسر حدادعادل، هیچ‌گاه کم نمی‌شود. نفرت چیز بدی است، اما از ماهروزاده، به معنای واقعی کلمه نفرت دارم.
خانم قاسمی، دبیر بینش مدرسه، با وجود این‌که توانسته بود بچه‌ها را به خود جذب کند را یکی از معلمان فاقد صلاحیت تدریس می‌دانم. یادم می‌آید که او با چه آب و تابی از زمان نزدیکی بین زن و مرد و اتفاقی که برای زن می‌افتد و آبی که از بدن او خارج می‌شود می‌گفت و به بچه‌ها می‌گفت، چه زمانی برای خروج این آب باید غسل کنند و چه زمانی نیازی به غسل نیست. یادم می‌آید که در مدرسه دخترانی که به هم‌جنس خودشان گرایش داشتند کم نبودند که برخی از این‌ها دختران همین شخصیت‌های سیاسی هستند. یادم می‌آید که تعداد زیادی از بچه‌های کلاس، پس از این حرف‌های دبیر بینش اسلامی، به او علاقه‌مند شده بودند و چه سوال‌هایی که از او نمی‌پرسیدند و چه جواب‌هایی که نمی‌گرفتند.
خانم دکتر فقیه یکی از دبیران نمونه‌ی مدرسه بود. چه از نظر سطح تحصیلات و نحوه‌ی تدریس، چه از نظر محبوبیت در میان بچه‌ها، که او نیز با برخوردهایی که ماهروزاده و حدادعادل با او و بچه‌های مدرسه داشتند، آن‌جا را ترک کرد.
یادم می‌آید روزی که در کلاس ادبیات مشغول خواندن کتاب "پرده‌ی نیی" بهرام بیضایی بودم، دبیر ادبیات که نام‌اش فراموش‌ام شده کتاب را از من گرفت و طوری به کتاب نگاه کرد که انگار در حال خواندن کفر هستم و من را از کلاس بیرون کرد. (این اولین بار و آخرین باری بود که در زمان تحصیل از کلاس بیرون شدم) و این کار او باعث شد تا در یکی از امتحانات مهم شرکت نکنم و مشکلات دیگری برای‌ام پیش آید.
یادم می‌آید خانم آل‌رسول، ناظم مدرسه، دائم مرا به گوشه‌یی می‌برد و از من می‌خواست با زینب حاج‌کاظمیان، یکی از صمیمی‌ترین دوستان‌ام قطع ارتباط کنم و هربار من دلایلی برای‌اش می‌آوردم که این کار را نمی‌کنم.
خانم کردی را یادم هست که روزهای شنبه اگر ناخن‌های‌مان بلند بود با یک ناخن‌گیر به سر صف می‌آمد و در مقابل دیگر بچه‌ها مجبورمان می‌کرد تا ناخن‌های‌مان را کوتاه کنیم.
زهرا حدادعادل را به یاد دارم که تا فرصتی پیش می‌آمد بچه‌ها را در نمازخانه جمع می‌کرد و از ساده‌زیستی خامنه‌یی و ساده‌گی عروسی‌اش و این‌که جهیزیه‌اش بسیار ساده بوده و آقا از جهیزیه‌ی زیاد خوششان نمی‌آید، می‌گفت. 
دبیر کلاس‌های گلستان و بوستان و شاه‌نامه را به یاد می‌آورم با آن روسری نارنجی که خودش یکی از دانش‌آموزان مدرسه‌ی فرهنگ بود و حالا تدریس می‌کرد و یک روز را به یاد می‌آورم که بچه‌ها به اندازه‌یی از او ایراد گرفتند که او با گریه از کلاس خارج شد و شکایت ما را به دفتر برد.
روزی را به یاد دارم که یکی از بچه‌ها در داخل سالن مدرسه سیگارت پرت کرد و ماهروزاده و ناظمان برای این‌که متوجه بشوند که چه کسی این کار را انجام داده، به کلاس‌ها آمدند و تمام کمدها را گشتند و از برخی بچه‌ها بازدید بدنی به عمل آوردند....
همه‌ی این خاطرات بد به کنار، دوره‌ی خودمان را نمی‌دانم، اما اگر با بچه‌های فرهنگ آشنایی دارید، نگاهی به آمار طلاق‌های بچه‌های این مدرسه (دخترانه و پسرانه) و میزان دین‌گریزی آن‌ها بیندازید! آمار جالبی است که به زودی آن‌را منتشر می‌کنم.

برچسب‌ها:

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ(7)

دبیران مدرسه‌ی فرهنگ، همان‌طور که پیش از این نیز گفتم، از اساتید دانش‌گاه و داراری مدارک تحصیلی بالا بودند و در دروس تخصصی ادبیات و علم انسانی، حرف اول را می‌زدند. اما در این میان، به دلیل این‌که جو مدرسه خانواده‌گی شده بود و حدادعادل و ماهروزاده آشنایان خودشان را نیز به مدرسه فرامی‌خواندند، برخی از معلم‌های‌مان تازه‌کار بودند، از جمله زهرا دختر حدادعادل و خانم داوودی عروس حداد عادل. زهرا دختر حدادعادل نیز در مدرسه‌ی فرهنگ درس خوانده بود و خانم داوودی از صمیمی‌ترین دوستان وی بود که پس از اتمام دوره‌ی دبیرستان با فرید‌الدین، پسر حدادعادل ازدواج کرد. 
ناگفته نماند، من تا روزی که در دبیرستان فرهنگ بودم، بالاخره نفهمیدم سمت زهرا در مدرسه چیست؟ از نظر من مانند نیروهای لباس شخصی بود که به محض ایجاد مشکلی، به صحنه فراخوانده می‌شد (البته پیش از ازدواج وی با پسر خامنه‌یی رفتار او به کلی فرق داشت و مانند هر دختر عادی دیگری بود!)
خانم داوودی (عروس حدادعادل) نیز در مدرسه حافظ شناسی تدریس می‌کرد. بنت‌الهدی (دختر کوچک حدادعادل) نیز یک سال پایین‌تر از ما در مدرسه درس می‌خواند. (که فکر می‌کنم او هم الان دارای سمتی در مدرسه است.)
فریدالدین، پسر حدادعادل نیز مدت زیادی را در مدرسه‌ی پسرانه‌ی فرهنگ مشغول بود! تنها ناظمی که در مدرسه‌ی فرهنگ حضور داشت و من تا حدودی او را قبول داشتم خانم توکلی بود که با وجود اخلاق خشک و رسمی، اما در مسائل سیاسی خودش را دخالت نمی‌داد، اما تا دل‌تان بخواهد خانم کردی و آل رسول (دیگر ناظمان مدرسه) هر جا که فکرش را بکنید حضور داشتند و با کاغذ قلمی در دست، در حال یادداشت به قول خودشان، تخلف‌های دانش‌آموزان بودند.
بیش‌تر چیزها در مدرسه‌ی فرهنگ به زور و اجبار بود؛ از جمله کلاس‌های زبان. (من می‌دانم که خواندن زبان انگلیسی تا چه اندازه به کار می‌آید و اتفاقا در همان سنین لازم است، اما سایه‌ی زور و اجباری که بر روی کلاس‌های کانون زبان بود، بیش‌تر بچه‌ها، از جمله من را از کلاس‌های زبان زده کرده بود.) وقتی امتحان کلاس‌های کانون که دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها صبح در مدرسه برگزار می‌شد، با یکی از دروس دیگر هم‌زمان می‌افتاد را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. امتحان کانون زبان باید در تاریخی که اعلام می‌کردند، برگزار می‌شد به دلیل این‌که این امتحان هم‌زمان با سراسر ایران و هم‌زمان با کلاس‌های کانون خارج از مدرسه بود. پس آن‌ها را نمی‌شد کاری کرد، اما معلم‌ها امتحان‌های خودشان را هم در همان روز قرار می‌دادند و این همه چیز را سخت می‌کرد (می‌دانید که امتحان‌های دوران دبیرستان، چه‌قدر برای دانش‌آموزان مهم است، آن‌هم برای ما که باید معدل خود را بالای 18 نگاه می‌داشتیم)
با بچه‌های مدرسه، به عناوین مختلف برخورد می‌شد اما اگر از حزب‌اللهی‌های مدرسه بودی، حتا اگر شوهر هم داشتی و به مدرسه می‌آمدی، مهم نبود. این را به چشم خودم دیدم، همان خانم دکتر!! ماهروزاده‌یی که از گل‌سر من ایراد می‌گرفت، در سال اول دبیرستان، وقتی یکی از بچه‌هایی که از نظر مدرسه نمونه بود، چون هر روز نماز می‌خواند، به گردن‌اش چپیه بود، عکس خامنه‌یی همیشه همراه‌اش بود و کاملا با سیاست‌های مدرسه هم‌سو بود، (حالا درس‌اش خیلی بد بود هم مهم نبود) از دواج کرده بود و به عقد کسی درآمده بود، او را در مدرسه نگاه داشت. اما اگر چنین چیزی برای یکی از بچه‌هایی که با او مخالفت می‌کرد، روی می‌داد، او را متهم به همه چیز می‌کردند و از مدرسه اخراج بود.
خانم دکتر!! ماهروزاده، وقتی حتا بچه‌ها در تعطیلات به اسکی می‌رفتند و احیانا پوست‌شان می‌سوخت، آن‌ها را بی دین و ایمان لقب می‌داد و موضوع سخن‌رانی یک جلسه‌اش برای اولیای مدرسه جور می‌شد!
به قول دوست عزیزم متین، ما جرات نداشتیم به ماهروزاده بگوییم خسته نباشید. یک‌روز یکی از بچه‌ها به ماهروزاده گفت خسته نباشید و ماهروزاده در جواب او با تندی پشت بلندگو جلوی تمام سالن به دوست‌ام که از روی محبت گفته بود خسته نباشید گفت: شهید رجایی گفته‌اند کسی که در راه خدا کار می‌کند خسته نمی‌شود و مومنین نباید به هم بگویند خسته نباشید!!!

برچسب‌ها:


 
Free counter and web stats Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com