فیلمنامهی زندهگی (8)
امروز 13 اردیبهشت 86 است. شیدا بیشتر از آنکه خبرنگار حوزهی کتاب باشد، خبرنگار موسیقی است اما این روزها گویا علاقهی بسیاری برای خروج از خبرگزاری و تهیهی گزارش از نمایشگاه کتاب دارد.شیدا از از صبح از خبرگزاری، چند بار با شمارهی موبایل مدیار تماس میگیرد تا در مورد گزارش نمایشگاه با او صحبت کند اما به دلیل شلوغی خظها، هر بار تماس قظع میشود و از طرفی مدیار هم نمیداند چه کسی با او تماس گرفته و هربار قطع کرده. شیدا در اتاق مصاحبهی تلفنی خبرگزاری نشسته و متوجه اپراتور میشود که بلند اعلام میکند چه کسی با آقای سمیع نژاد تماس گرفته؟؟ شیدا به سرعت گوشی را برمیدارد اما این بار هم تماس قطع شده .
شیدا تصمیم میگیرد که باز هم به مصلا برود، اما میداند، این که به دبیر سرویس میگوید برای مصاحبه میروم دروغ است و میخواهد در کنار مدیار باشد.
اوهمراه با چند رانی هلو و شکلات، به مصلا میرسد و پس از جستوجوی فراوان غرفه را پیدا میکند که اینبار محمدحسین، به تنهایی در آن حضور دارد. شیدا سلامی میکند.
شیدا: مدیار کجاست؟
محمدحسین: احتمالا رفته به غزفهی همراز سر بزنه یا اینکه رفته سیگاری دود کنه.
شیدا: پس کولهی من اینجا بمونه، من میرم چند تا مصاحبه بگیرم، برمیگردم.
شیدا مصاحبهها را میگیرد و به غرفه برمیگردد اما باز هم مدیار نیست و فرید و محمدحسین مشغول فروش کتاب هستند.
شیدا: مدیار کجاست؟
محمد حسین: قبل از اینکه تو بیای اینجا بود، گفت صبر کنی تا بیاد.
شیدا: پس من می یام توی غرفه.
محمد حسین با لبخند: بفرمایید.
شیدا وارد غرفه میشود و بحث داغ دانشگاه محمدحسین در آمل و روز دانشجو بین آنها شکل میگیرد و محمدحسین، مثل همیشه با شور و هیجان و خنده، همهی اتفاقهای آن روز را برای شیدا تعریف میکند.
فرید در کنار غرفه مشغول فروش کتاب است.
شیدا: همیشه با خودم میگفتم خانوادهی مدیار وقتی حکم اعدام مدیار به گوششون رسید چه حالی شدن.
فرید: آره، خیلی سخت بود. خیلی.
شیدا که تعجب کرده و از نسبت او با مدیار خبر ندارد: ببخشید شما؟
فرید با لبخند: من برادر مدیارم.
شیدا: وای خیلی ببخشید. من نمیدونستم. حالتون خوبه؟
فرید: ممنون.
شیدا رو به محمدحسین: مدیار کجاست پس؟؟
محمد حسین: شیدا دیوونم کردی، صبر کن مییاد.
شیدا با خنده: نه بگو دیگه، مدیار کو؟ کجاست؟
شیدا روی زمین پشت میز غرفه، جوری که خریداران کتاب او را نمیبینند، نشسته و گرم صحبت است، که مدیار میرسد.
شیدا: سلام.
مدیار : سلام. خوبی؟ خیلی منتظر شدی؟ رفته بودیم سالن کتابهای خارجی، چند تا کتاب بخریم.
محمدحسین و فرید همزمان: ما رو دیوونه کرد از بس پرسید مدیار کو؟ مدیار کجاست؟
مدیار لبخندی میزند و به شیدا را با خود میبرد تا در نمایشگاه دور بزنند. مدیار و شیدا با هم صحبت میکنند. دربارهی گزارش، دربارهی نمایشگاه امسال و ...
به غرفهی همراز میرسند و دوستانی که در آن غرفه هستند را نیز به شیدا معرفی میکند. بعد برای بچهها ناهاری میخرند و به غرفه برمیگردند.
شیدا دوباره روی زمین، پشت میز و به گونهیی که از دید مخاطبان مخفی باشد، مینشیند و با بچهها مشغول خوردن ناهار میشود. اولین غذایی که همراه با مدیار میخورد همان زرشکپلو با مرغ آن روز است که هرگز از خاطرش نمیرود...
برچسبها: فیلمنامه، نمایشگاه کتاب، شیدا، مدیار
0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی